بیا که آینه ی روزگار زنگاری ست
بیا که زخم زبان های دوستان کاری ست
به انتظار نشستن در این زمانه ی یأس
برای منتظران چاره نیست ناچاری است
به ما مخند اگر شعرهای ساده ی ما
قبول طبع شما نیست کوچه بازاری است
چه قاب ها و چه تندیس های زرینی
گرفته ایم به نامت که کنج انباری است!
نیامدی که کپرهای ما کلنگی بود
کنون بیا که بناهایمان طلاکاری است
به این خوشیم که یک شب به نامتان شادیم
تمام سال اگر کارمان عزاداری است
نه این که جمعه فقط صبح زود بیدارند
که کار منتظرانت همیشه بیداری است
به قول خواجه ی ما در هوای طره ی تو
"چه جای دم زدن نافه های تاتاری است "
سعید بیابانکی
سرت که درد نمی آید از سوالاتم ؟
مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم
چطور این همه جریان گرفته ای در من
و مو به موی تو جاریست در خیالاتم ؟
بگو به من که همان آدم همیشگی ام؟
نه ... مدتی است که تغییر کرده حالاتم
چقدر مانده به وقتی که مال هم بشویم
درست از آب درآیند احتمالاتم
تو محشری به خدا ، من بهشت گم شده ام
تو اتفاق می افتی ، من از محالاتم
چقدر ساکتی و من چقدر حرف زدم
دوباره گیج شدی حتما از سوالاتم
دلم گرفته اگر زنگ می زنم گاهی
مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم
مهدی فرجی
سالهاست
از میان کوچه های کربلا، نجف، دمشق
بی صدا عبور می کنی
زخم های کهنه را مرور می کنی
عصر پنجشنبه بی گمان
قبل از آمدن به کاظمین و کربلا
دل به خلوت مدینه می زنی
آه ، ای غریبه ای که نسبتت به مادری عزیز می رسد
عصر فاطمیه در کدام کوچه مدینه سینه می زنی؟
نغمه مستشار نظامی
نوروز روزی است که قائم ما حضرت مهدی (عج) ظهور خواهد کرد و هیچ نوروزی نیست مگر اینکه ما اهل بیت به انتظار فرج نشسته ایم . امام صادق (ع)
وسایل الشیعه - ج ۵ - ص ۲۸۸
مسیح نسیم در کالبد تیره زمین دمیده و مریم ها سرود خوان و معطر از خاک رسته . قل قل چهار قل خواندن جویبار به ریشه های کهن سپیدار دخیل بسته و دستهای بلند کبوده به سمت آسمان آبی استجابت جوانه زده. بوی ریحان و پونه از کنار سجاده آبشار بلند شده و ذکر گاه و بیگاه پوپک در قلب جنگل غوغا به پا کرده. مضراب باد، ساقه های ترد شقایق را نواخته و بازوان بید را به رقص آورده و تسبیح شاخه یِ گیلاس را پاره کرده ، عطر گلبرگ های لطیف با هوا آمیخته و ورد آرام شکوفه های جاری در آب و آسمان را کوه شنیده و با باران بارها و بارها خوانده : بهار آمده است. اما...
بهار آمد و گلها شکفت لیک چه سود؟
گلی که می طلبم در چمن نمی یابم
خاک تیره را فروردین روشن می کند اما جان تیره را جز " دین " هیچ روشنی نیست . جان تیره را دین روشن می کند اما روزگار تیره را جز " امام مبین" هیچ روشنگری نیست.
خجسته عید من آندم که چهره بگشایی
هلال عید ز ابروی خویش بنمایی
اگر حدیث تو نبوَد چه حاصل از گوشم؟
وگر تو رخ ننمایی چه سود بینایی؟
به سوی روضه ی رضوان نظر نیندازم
اگر تو روضه به دیدار خود نیارایی
در آرزوی تو از جان نماند جز نفسی
چه شد که یک نفس ای جان من نمی آیی؟
دمی بیا که به روی تو جان برافشانم
که نیست بی تو مرا طاقت شکیبایی
لطافت همه خوبان ز حسن تو اثری است
زهی لطافت خوبی و حسن و زیبایی
برای دیدن حسن تو دیده می باید
وگرنه در همه اشیا به حسن پیدایی
شاید امسال آخرین سالی باشد که زمین بهاری می شود و زمان نمی شود.
شاید آخرین سالی باشد که از دور به او سلام می کنیم و می گوییم :
السلام علی ربیع الانام و نضره الایام
وقتی نوشته هاشو خوند، بهش گفت: این مزخرفات چیه که نوشتی؟
ولی وقتی اونا رو به اسم خودش چاپ می کرد معتقد بود یه شاهکار ادبی خلق کرده...
خدایا این باز چه مظلومیتی است بر خاندان حسین ؟
اکنون شهیدان کارشان را به پایان رسانده اند و ما شب ، شام غریبان می گیریم و پایانش را اعلام می کنیم و می بینی چگونه در
جامعه ی گریستن بر حسین و عشق به حسین ، با یزید همدست و همداستانیم ؟ او که می خواست این داستان به پایان برسد و ...
کتاب شهادت ، دکتر علی شریعتی
١
ما راست سری خم شده سوی نیزه
افتاده به خاک پیش روی نیزه
باید که سری میان سرها باشی
هر سر که نمی رود به روی نیزه
٢
با سوز و گداز و شور و اخلاص بخوان
با حنجره ی زخمی احساس بخوان
صحن دل من عین حسینیه شده
ای عشق بیا روضه ی عباس بخوان
٣
سرمایه گذاشتیم ما در نیزه
در تیر سه شعبه زره و سر نیزه
شمشیر فروشی بزرگی زده ایم
باید برود این همه سر بر نیزه!
۴
ما را چه شده؟چرا همه خاموشیم؟
با آل یزید دست در آغوشیم
حالا که نمی رویم همراه حسین
شمشیر به دشمنان او نفروشیم
۵
نسکافه و آب میوه ای می نوشم
با حوصله کفش هام را می پوشم
از خیمه صدای العطش می آید
من می روم آب معدنی بفروشم
جلیل صفر بیگی
فریاد حسین را شنیدیم همه
از کوفه به سوی او دویدیم همه
رفتیم به کربلا ولی برگشتیم
از شمر امان نامه خریدیم همه ...
سجاده به دوش ها همه آمده اند
آن حلقه به گوش ها همه آمده اند
ذی الحجه و مکه و محرم نزدیک
شمشیر فروش ها همه آمده اند...
آن روح زلال و صیقلی زینب بود
آیینه غیرت علی زینب بود
هر چند امام و مقتدا بود حسین
پیغمبر کربلا ولی زینب بود...
با اذن تو تیر پر به سوی توگرفت
جا در سر و پیشانی و روی تو گرفت
وقتی که برید حنجرت را خنجر
صد بار اجازه از گلوی تو گرفت...
چرخید خداوند به دور سر تو
زد بوسه به پاره پاره پیکر تو
و الله که کشتی نجات همه است
گهواره کوچک علی اصغر تو...
آن روز چه قدر با صفا خواند نماز
انگار که با خود خدا خواند نماز
یک بار دگر قبله عوض شد آن روز
چون کعبه به سمت کربلا خواند نمازَ...
امروز روز خیلی خوبیه؛ هم تولدمه هم هفته گرد گواهی نامم. (یعنی یه هفته ست که گواهی نامه گرفتم).
اونم از دست کی؟ خسرو ... (فامیلیش رو نمی نویسم که اگر کسی خواست باهاش امتحان شهر بده ترس برش نداره)
خداییش باید جای یکی 10 تا گواهی نامه به من بدن از بس که سخت گیر بود. الان هم که یادم می یاد هفته پیش چه حالی بودم مو به تنم راست میشه. البته خیلی دوست داشتم روز تولدم امتحان بدم ولی ترسیدم قبول نشم و روز تولدم خراب بشه و هر سال هم یادم بیفته که در چنین روزی امتحان شهر دادم قبول نشدم و ...
خاطره بدی می شد . حالا هم بد نشده. روز 13 آبان گواهی گرفتم .( روز دانش آموز و تسخیر لانه جاسوسی و در تقویم من روز گرفتن گواهی نامه)
البته هر کس که مثل من این هفت خان رو گذرونده باشه حال منو می فهمه درک می کنه که چرا اینقدر ذوق زده ام اونم با گذشت یک هفته. خلاصه اینکه 13 برای من عدد خیلی خوبیه.
13 آذر، ماه گرد گواهیمه و 13 آبان سال دیگه هم سالگردش .
ساعت ها پشت ترافیک این شهر شلوغ موندن و نفس کشیدن توی هوای آلوده تهران، خودش به خودی خود برای آدم درد و مرض می یاره؛ ولی من تازگی ها متوجه یه مرض تازه هم تو خودم شدم؛ اونم مرض پول خرده!
یه جور اعتیاد پیدا کردم. همش الکی پولام رو خرد میکنم. بچه هم که بودم همیشه پول خرد جمع می کردم و پول درشت ها رو هم خرد می کردم که فکر کنم خیلی پول دارم!!!
ولی حالا به خاطر ترس از راننده هاست. به بعضی هاشون اگه پول خرد ندی کلی بهت بد و بیراه می گن، مثل راننده دیروزی.
ولی فکر کنم خیلی ها مثل من باشن به خاطر همینم راننده هایی که این مرض رو کشف کردن به زور متوسل میشن تا بتونن پول خردها رو از دست ما در بیارن!!!
مولای ما نمونهء دیگر نداشته است
اعجاز خلقت است و برابر نداشته است
وقت طواف دور حرم فکر می کنم
این خانه بی دلیل ترک برنداشته است
دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی
آیینه ای برای پیمبر نداشته است
سوگند می خورم که نبی شهر علم بود
شهری که جز علی در دیگر نداشته است
طوری ز چارچوب در قلعه کنده است
انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است
یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود
یا جبرِِییل واژهء بهتر نداشته است
چون روز روشن است که در جهل گمشده است
هر کس که ختم نادعلی بر نداشته است
این شعر استعاره ندارد برای او
تقصیر من که نیست برابر نداشته است
سید حمیدرضا برقعیَ
یه وقت هایی حالم از خودم بهم می خوره؛ مثل وقتی که از کسی بدم می یاد و دوست ندارم ببینمش ولی باید بشینم و با احترام باهاش گپ بزنم و حال و احوال بپرسم و از این جور مزخرفات و قبلشم کلی بهم سفارش کنن که درست حرف بزنم، با ادب باشم ، خانم ، سنگین... یه وقت بی احترامی نکنم. یه وقت چیزی نگم که بهشون بر بخوره . که بخوره. اصلا دوست دارم بر بخوره . کشت این احترام و سنگینی و آبرو ما رو .
ولی حرف می زنم ، کلی احترام می ذارم و توی دلم شعر سهراب رو زمزمه می کنم: "خوب بود این مردم ، دانه های دلشان پیدا بود " . که چه خوب می شد . حداقل من یکی مجبور نبودم دروغ بگم . مجبور نبودم حرف هایی که بهشون اعتقادی ندارم رو تأیید کنم و بگم حق با شماست که عجب دروغ شاخداری میگم !! بعدشم کلی عذاب وجدان می گیرم که چرا نگفتم مردک این پرت و پلا ها چیه که داری می گی. که منم توی اون پرت وپلا ها شریک شدم چون تأیید کردم . چون کلی قسمم داده بودن که حرف بی ربطی نزنم؛ که اون داشت بی ربط می گفت ولی من سکوت کردم و ...
چرا یکی پیدا نمی شه بگه خودت باش یا چرا خودم جرئت ندارم خودم باشم ؟؟
از سلیمان بن جعفر الجعفری مرویست که گفت: به حضرت رضا (ع) عرض کردم که آیا زمین از حجت خالی میشود؟
فرمود: اگر به قدر طرفة العین زمین از حجت خالی ماند زمین اهل خود را فرو برد.
شماره 211، صفحه ، 248، عیون اخبار الرضا ( شیخ صدوق ) ترجمه آقا نجفی اصفهانی
خیلی وقت بود که دنبال یه فرصت بودم که زنگ بزنم به صبا و ازش حلالیت بگیرم و خیلی چیزها رو براش توضیح بدم . تولد حضرت معصومه فرصت خوبی بود . همه حرف هایی رو که می خواستم بهش بگم رو چند بار توی ذهنم مرور کردم ؛ حتی اول جمله هامو روی یه کاغذ نوشتم که چیزی از قلم نیفته. گوشی رو برداشتم و شروع کردم به شماره گرفتن؛
09... یادم اومد که اونم رفتار درستی با من نداشته...
12...تازه توی مهمونی که گرفته بود برای اینکه منو ضایع کنه دعوتم نکرد...
40... کلی هم پشت سرم بد گفته و آبروی منو برده...
گوشی رو می ذارم و به این فکر می کنم که نمی تونم ببخشم و اون باید زنگ بزنه و از من حلالیت بگیره نه من...
زل زده بود بهم. هر چی بر می گشتم می دیدم بازم با اون چشم های بی روحش داره نگاه می کنه. بالاخره طاقت نیاوردم و رفتم جلو و گفتم : عوضی ، برای چی دو ساعته زل زدی به من؟ چند ثانیه همون طوری نگاهم کرد و بعد چشم هاشو بست ؛ عصای سفید رنگشو باز کرد و از کنارم رد شد ...
خط دوم شکست فرمانده! احتمال شکست بسیار است
پس مهماتمان چه شد... سید؟ هیچ امّید هست؟ -بسیار است
روزهای حماسه و ماسه، بوی باروت و ام یک و ژ٣
داغ سیصد هزار لاله ی سرخ؛ به گمانت کم است؟ بسیار است
دهه ی بی هویت هشتاد، بام ها در تصرف بشقاب
داخل آلبومش ولی عطر دهه ی سرخ شصت بسیار است
چهره پشت نقاب ها خالی، جیب ها پر، خشاب ها خالی
گرچه دوران جاهلیت نیست، مشرک و بت پرست بسیار است
ساکنان حضیض بالاشهر طعنه اش می زنند گاه اما
گاهی اوقات درّه در اوج است، ارتفاعات پست بسیار است
... دیشب آمد به خواب او سید، دست او را فشرد با لبخند
گفت: من زودتر شهید شدم، دست بالای دست بسیار است
عباس احمدی
اللهم صل علی محمد و آل محمد...
دختر اقدس خانم رو دیدی؟ تازه دماغش رو عمل کرده؛ خیلی زشت شده. دکترش اصلا خوب نبود...
اللهم صل علی محمد و آل محمد...
من بهش گفتم اون دکتره به درد نمی خوره، بیا برو پیش دکتری که دختر اکرم خانم رفته، ولی می گفت این دکتره بهتره.
اللهم صل علی محمد و آل محمد...
ولی فکر کنم به خاطر پولش بود... هرکی هر چه قدر پول بده همون قدر آش می خوره.
اللهم صل علی محمد و آل محمد...
همین دختر اکرم خانم، می شناسیش که ، خیلی زشت بود. الان رفته عمل کرده اونقدر خوشگل شده که نگو.
اللهم صل علی محمد و آل محمد...
ولی حیف، پسرش رو که می شناسی، حیف شد. یه زن گرفته اصلا بهش نمی یاد. خیلی هم افاده داره. بیچاره اکرم خانم.
اللهم صل علی محمد و آل محمد...
یه ریز حرف می زد و با هر جمله یه دونه تسبیح می انداخت.
بهش گفتم: نذره؟
گفت: آره، 1000 تا صلوات نذر کردم که اسمم این دفعه برای حج در بیاد؛ می دونی که، فردا قرعه کشی یه.
تو دلم گفتم: خدا رحم کنه تا این 1000 تا تموم شه...
روز امتحان اندیشه اسلامی، گوشیم رو برای ساعت 4 زنگ گذاشتم که قبل از امتحان یه دوره ای بکنم ، ولی یه کم که خوندم خوابم برد و وقتی بیدار شدم 6:30 بود، خیلی دیر شده بود. تا حاضر بشم ساعت شد 6:45 . تمام کوچه رو دویدم. تاکسی های ونک رو که سوار شدم ساعت شده بود 7؛ اگه 45 دقیقه ای می رسیدم، یک ربع کافی بود که یه ماشین دیگه سوار بشم که منو دم در دانشگاه برسونه. تو همین فکر ها بودم و یه چشمم به ساعت بود ویه چشمم به ترافیک و همین طورمحاسبه می کردم که به مقصد نزدیک شدیم ؛ خواستم پول راننده رو بدم که زیاد معطل حساب کتابش نشم که دیدم کیفم نیست حالا باید چی کار می کردم؟
چند راه وجود داره:
1) قید امتحان رو بزنم، از راننده بخوام منو برسونه خونه و پولش رو بگیره.
2) راست حسینی قضیه رو بگم که دو حالت پیش میاد؛ الف. راننده قبول می کنه. ب. داد وبیداد راه می اندازد.
3)از یکی از مسافرها کمک بخواهم و بعد شماره یا آدرسش رو بگیرم که پولش رو پس بدم.
4)یک دفعه نگاه کنم ببینم کسی که رو صندلی جلو نشسته با من دوسته و مشکل حل بشه.
5)خبیثانه ترین حالتش اینه که بغل دستیم دست کنه توی کیفش و یه اسکناسش بیفته و طرف متوجه نشه و من اونو بردارم حالا بعدش بدو دنبال طرف که پولش رو بدی و ...
6)یا طرف پولش بیفته و من خم بشم که بردارم، ببینم کیف پولم افتاده کف ماشین...
هر چی فکر می کنم غیر از این راهها ، راه دیگه ای به ذهنم نمی رسه، چهار تا راه اول که خیلی مسخره است و راه پنجمی هم خیلی زشته و این کارها تو مرام ما نیست . راه آخری هم بد نیست ولی دلم راضی نمیشه !! حالا چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟
یکی هم پیدا نمیشه بگه : آخه دختر خوب مگه مجبوری یه چیزی بنویسی که خودت توی تهش بمونی.
خلاصه اینکه من از هیچ کدوم از راه های که به ذهنم رسید خوشم نمی یاد، شما هر کدوم رو خواستید برای ته داستان انتخاب کنید .
هفته نامه پنجره (20/ 6/ 89) یه مطلب داشت راجع به "علامه سید مرتضی عسگری". خیلی خوشحال شدم که یادی از علامه شده ولی قلبم به درد می یاد وقتی جایی اسم علامه رو می برم و خیلی ها نمی شناسن . ولی به جاش علامه رو تو مصر و عراق خوب می شناسن و خیلی ها با خوندن کتاب های علامه "شیعه" شدن و حالا تو مصر داشتن کتاب های علامه جرمه و 3 سال حبس داره ولی بچه شیعه ایرانی ... !! که خودمون نخواستیم که دنبال دینمون باشیم و اصلا چه قدر دغدغه دین داریم؟ و واقعا دین کجای زندگیمون قرار داره؟
به قول شریعتی: مذهبی که قبل از مرگ به کار نیاد بعد از مرگ به هیچ کاری نمی یاد.
علامه خیلی بزرگ بود. خیلی. ولی حیف که نسل ما کم می شناستش. روحش شاد.
فهرستی از کتاب های علامه:
صد و پنجاه صحابی ساختگی
نقش عایشه در تاریخ اسلام
عبد ا.. بن سبا و دیگر افسانه های تاریخی
سقیفه ( به کوشش دکتر دشتی _ استاد خودمه ها _ )
القرآن کریم و روایات المدرستین
عقاید الاسلام من القرآن الکریم
معالم المدرستین
افترائات و اکاذیب فی کتاب لله ثم لتاریخ
نقش ائمه در احیاء دین
بر گستره کتاب و سنت
و...
کتاب های علامه رو می تونید از انتشارات منیر تهیه کنید یا انتشارات دانشکده اصول دین
