السلام علی ربیع الأنام و نضرة الأیام
سلام بر مهدی، بهار و شکوفایی مردمان و نشاط و شادابی روزگاران.
نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸ توسط سارا
| پيام ها ()
روز آخری که اومده بود برای خداحافظی بهم گفت : هیچ وقت فراموشت نمی کنم. یک سال بعد ، وقتی اتفاقی دیدمش و با خوشحالی رفتم جلو با تعجب نگاهم کرد و پرسید: شما ؟؟...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸ توسط سارا
| پيام ها ()
از خونه ی مادر بزرگ، فقط همون تک درخت وسط حیاطش یادمه؛ اونم به خاطر جوجم که زیر اون درخت چالش کرده بودم. وقتی مادربزرگ مرد، بابا می خواست اونجا رو بکوبه و جاش برج بسازه. خیلی گریه کردم. خیلی . وقتی بابا پرسید که برای چی گریه میکنم، گفتم برای اون تک درخت وسط حیاط که جوجم زیرش خاکه. بابا قول داد با اون تک درخت کاری نداشته باشه. بعدها وقتی تو اون برج ساکن شدیم و من بزرگتر شدم، خودم به بابا پیشنهاد دادم که اون تک درخت رو قطع کنه چون نمای ساختمون رو خراب کرده بود...
نوشته شده در تاريخ سهشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸ توسط سارا
| پيام ها ()
