نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ توسط سارا
| پيام ها ()
درباره وبلاگ
آن روز دور نیست که فانوس می شوند در کوچه های آمدنت آفتاب ها...
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
پيوند ها
فانوس
| چقدر عاشقم این آفتاب پنهان را.../ حسن بیاتانی |
|
نگاه می کنم از آینه خیابان را "من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب" چراغ قرمز و من محو گل فروشی که کلافه هستم از آواز و ساز از چپ و راست چراغ سبز شد و اشک من به راه افتاد ولیعصر...ترافیک...دود...آزادی... غروب می شود و بغض ها گلوگیرند عزیز مثل همیشه نشسته چشم به راه دو هفته ای ست که ظرف نباتمان خالی ست سپرده ام قفس مرغ عشق را به عزیز عزیز با همه پیری عزیز با همه عشق سفر مرا به کجا می برد؟ چه می دانم صدای خوردن باران به شیشه ی اتوبوس نگاه می کنم و آسمان پر از ابر است چقدر تشنه ام و تازه کربلای یک است نسیم از طرف مشهدالرضاست...ولی |