وقتی نوشته هاشو خوند، بهش گفت: این مزخرفات چیه که نوشتی؟
ولی وقتی اونا رو به اسم خودش چاپ می کرد معتقد بود یه شاهکار ادبی خلق کرده...
ساعت ها پشت ترافیک این شهر شلوغ موندن و نفس کشیدن توی هوای آلوده تهران، خودش به خودی خود برای آدم درد و مرض می یاره؛ ولی من تازگی ها متوجه یه مرض تازه هم تو خودم شدم؛ اونم مرض پول خرده!
یه جور اعتیاد پیدا کردم. همش الکی پولام رو خرد میکنم. بچه هم که بودم همیشه پول خرد جمع می کردم و پول درشت ها رو هم خرد می کردم که فکر کنم خیلی پول دارم!!!
ولی حالا به خاطر ترس از راننده هاست. به بعضی هاشون اگه پول خرد ندی کلی بهت بد و بیراه می گن، مثل راننده دیروزی.
ولی فکر کنم خیلی ها مثل من باشن به خاطر همینم راننده هایی که این مرض رو کشف کردن به زور متوسل میشن تا بتونن پول خردها رو از دست ما در بیارن!!!
یه وقت هایی حالم از خودم بهم می خوره؛ مثل وقتی که از کسی بدم می یاد و دوست ندارم ببینمش ولی باید بشینم و با احترام باهاش گپ بزنم و حال و احوال بپرسم و از این جور مزخرفات و قبلشم کلی بهم سفارش کنن که درست حرف بزنم، با ادب باشم ، خانم ، سنگین... یه وقت بی احترامی نکنم. یه وقت چیزی نگم که بهشون بر بخوره . که بخوره. اصلا دوست دارم بر بخوره . کشت این احترام و سنگینی و آبرو ما رو .
ولی حرف می زنم ، کلی احترام می ذارم و توی دلم شعر سهراب رو زمزمه می کنم: "خوب بود این مردم ، دانه های دلشان پیدا بود " . که چه خوب می شد . حداقل من یکی مجبور نبودم دروغ بگم . مجبور نبودم حرف هایی که بهشون اعتقادی ندارم رو تأیید کنم و بگم حق با شماست که عجب دروغ شاخداری میگم !! بعدشم کلی عذاب وجدان می گیرم که چرا نگفتم مردک این پرت و پلا ها چیه که داری می گی. که منم توی اون پرت وپلا ها شریک شدم چون تأیید کردم . چون کلی قسمم داده بودن که حرف بی ربطی نزنم؛ که اون داشت بی ربط می گفت ولی من سکوت کردم و ...
چرا یکی پیدا نمی شه بگه خودت باش یا چرا خودم جرئت ندارم خودم باشم ؟؟
خیلی وقت بود که دنبال یه فرصت بودم که زنگ بزنم به صبا و ازش حلالیت بگیرم و خیلی چیزها رو براش توضیح بدم . تولد حضرت معصومه فرصت خوبی بود . همه حرف هایی رو که می خواستم بهش بگم رو چند بار توی ذهنم مرور کردم ؛ حتی اول جمله هامو روی یه کاغذ نوشتم که چیزی از قلم نیفته. گوشی رو برداشتم و شروع کردم به شماره گرفتن؛
09... یادم اومد که اونم رفتار درستی با من نداشته...
12...تازه توی مهمونی که گرفته بود برای اینکه منو ضایع کنه دعوتم نکرد...
40... کلی هم پشت سرم بد گفته و آبروی منو برده...
گوشی رو می ذارم و به این فکر می کنم که نمی تونم ببخشم و اون باید زنگ بزنه و از من حلالیت بگیره نه من...
زل زده بود بهم. هر چی بر می گشتم می دیدم بازم با اون چشم های بی روحش داره نگاه می کنه. بالاخره طاقت نیاوردم و رفتم جلو و گفتم : عوضی ، برای چی دو ساعته زل زدی به من؟ چند ثانیه همون طوری نگاهم کرد و بعد چشم هاشو بست ؛ عصای سفید رنگشو باز کرد و از کنارم رد شد ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد...
دختر اقدس خانم رو دیدی؟ تازه دماغش رو عمل کرده؛ خیلی زشت شده. دکترش اصلا خوب نبود...
اللهم صل علی محمد و آل محمد...
من بهش گفتم اون دکتره به درد نمی خوره، بیا برو پیش دکتری که دختر اکرم خانم رفته، ولی می گفت این دکتره بهتره.
اللهم صل علی محمد و آل محمد...
ولی فکر کنم به خاطر پولش بود... هرکی هر چه قدر پول بده همون قدر آش می خوره.
اللهم صل علی محمد و آل محمد...
همین دختر اکرم خانم، می شناسیش که ، خیلی زشت بود. الان رفته عمل کرده اونقدر خوشگل شده که نگو.
اللهم صل علی محمد و آل محمد...
ولی حیف، پسرش رو که می شناسی، حیف شد. یه زن گرفته اصلا بهش نمی یاد. خیلی هم افاده داره. بیچاره اکرم خانم.
اللهم صل علی محمد و آل محمد...
یه ریز حرف می زد و با هر جمله یه دونه تسبیح می انداخت.
بهش گفتم: نذره؟
گفت: آره، 1000 تا صلوات نذر کردم که اسمم این دفعه برای حج در بیاد؛ می دونی که، فردا قرعه کشی یه.
تو دلم گفتم: خدا رحم کنه تا این 1000 تا تموم شه...
روز امتحان اندیشه اسلامی، گوشیم رو برای ساعت 4 زنگ گذاشتم که قبل از امتحان یه دوره ای بکنم ، ولی یه کم که خوندم خوابم برد و وقتی بیدار شدم 6:30 بود، خیلی دیر شده بود. تا حاضر بشم ساعت شد 6:45 . تمام کوچه رو دویدم. تاکسی های ونک رو که سوار شدم ساعت شده بود 7؛ اگه 45 دقیقه ای می رسیدم، یک ربع کافی بود که یه ماشین دیگه سوار بشم که منو دم در دانشگاه برسونه. تو همین فکر ها بودم و یه چشمم به ساعت بود ویه چشمم به ترافیک و همین طورمحاسبه می کردم که به مقصد نزدیک شدیم ؛ خواستم پول راننده رو بدم که زیاد معطل حساب کتابش نشم که دیدم کیفم نیست حالا باید چی کار می کردم؟
چند راه وجود داره:
1) قید امتحان رو بزنم، از راننده بخوام منو برسونه خونه و پولش رو بگیره.
2) راست حسینی قضیه رو بگم که دو حالت پیش میاد؛ الف. راننده قبول می کنه. ب. داد وبیداد راه می اندازد.
3)از یکی از مسافرها کمک بخواهم و بعد شماره یا آدرسش رو بگیرم که پولش رو پس بدم.
4)یک دفعه نگاه کنم ببینم کسی که رو صندلی جلو نشسته با من دوسته و مشکل حل بشه.
5)خبیثانه ترین حالتش اینه که بغل دستیم دست کنه توی کیفش و یه اسکناسش بیفته و طرف متوجه نشه و من اونو بردارم حالا بعدش بدو دنبال طرف که پولش رو بدی و ...
6)یا طرف پولش بیفته و من خم بشم که بردارم، ببینم کیف پولم افتاده کف ماشین...
هر چی فکر می کنم غیر از این راهها ، راه دیگه ای به ذهنم نمی رسه، چهار تا راه اول که خیلی مسخره است و راه پنجمی هم خیلی زشته و این کارها تو مرام ما نیست . راه آخری هم بد نیست ولی دلم راضی نمیشه !! حالا چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟
یکی هم پیدا نمیشه بگه : آخه دختر خوب مگه مجبوری یه چیزی بنویسی که خودت توی تهش بمونی.
خلاصه اینکه من از هیچ کدوم از راه های که به ذهنم رسید خوشم نمی یاد، شما هر کدوم رو خواستید برای ته داستان انتخاب کنید .
بازم رو به روی حرم نشستم و خیره شدم به گنبد طلایی و حسودی می کنم به همه آدم هایی که هر روز می تونن این گنبد رو ببینن و حسرت بخورم که من فقط یک ساعت وقت دارم وقطارم تا دو ساعت دیگه حرکت می کنه و توی دلم خوشحال باشم که شب توی قطارم و می تونم ستاره ها رو خوب تماشا کنم و سعی کنم دب اکبر و اصغر رو پیدا کنم و بعد حساب کنم که احتمالا تا ساعت 11 می رسم تهران و تا برم خونه حدود 12 شده و یه استراحتی می کنم و ساعت 4 هم به آقای احمدی زنگ می زنم و می گم که امانتم رو بفرسته و ساعت 6 هم ماشین رو می برم تعمیرگاه و بعد با مهتاب یه سر به شهر کتاب می زنم و بعد و بعد و بعد ...
دنگ دنگ دنگ
صدای ساعت حرم منو از فکر و خیالاتم بیرون می یاره و یادآوری می کنه وقت رفتن رسیده.
کفش هامو می پوشم و وقتی به باب الرضا می رسم بر می گردم که سلام بدم و سلام می دم و از خودم می پرسم از این یک ساعت چه قدر استفاده کردم؟؟!...
تلفن زنگ می زنه و من از جام می پرم. هنوزم بعد از گذشت 3 سال با هر زنگ تلفن این طوری می شم . وقتی شماره رو نگاه می کنم ونمی شناسم قلبم تند تند می زنه و می گم اگه خودش بود گله کنم از این همه سال یا ببخشم و فراموش کنم؟
می بخشم ، نمی بخشم، می بخشم، نمی بخشم...
هنوز زنگ می خوره و من درگیر بخشیدن یا نبخشیدنم. گوشی رو بر می دارم؛ الو...سلام...منزل... نخیر؛اشتباه گرفتید...
هر روز که از مدرسه تعطیل می شدم، می رفتم جلوی مغازه احمد آقا و مداد رنگی هاشو نگاه می کردم. تو اون همه مداد رنگی، عاشق اون جعبه صورتی 6 رنگه شدم که روش عکس یه عروسک مو طلایی بود. مامان قول داده بود اگه دیکته رو بیست بگیرم برام می خره؛ ولی هر کار می کردم بیست نمی گرفتم. بالاخره یه روز طاقتم تموم شد و رفتم سراغ قلکم و تهش رو سوراخ کردم و پولاش رو برداشتم. فردای اون روز رفتم اون جعبه مداد رنگی رو خریدم و وقتی رسیدم خونه هر چی سر مداد ها رو تراشیدم نوکشون می شکست و دست آخر مدادها تموم شد و من باهاشون هیچ نقاشی نکشیدم. منم از لجم عکس عروسک مو طلایی روی جعبه رو بریدم و چسبوندم ته قلکم که مامان نفهمه تهش سوراخه...
وقتی از بیمارستان مرخص شدم دکتر سفارش کرد مایعات زیاد مصرف کنم .آب رو هم حتما بجوشونم و با پارچ های تصفیه صافش کنم و بعد بخورم. وقتی اومدم خونه یه چند هفته ای این عملیات رو انجام دادم، بعدش پیش خودم فکر کردم چه کاریه؟ شاید یه جور دیگه هم بشه مسئله رو حل کرد. حساب کردم هر بطری آب معدنی چند تومنه و من روزانه چند تا باید بخورم و در هفته چند تا و در ماه و ... بعد از کلی حساب و کتاب کردن و بررسی دخل و خرج ، به این نتیجه رسیدم که اگر صبح ها زودتر از خواب بیدار بشم و اون قسمتهایی رو که هر روز با تاکسی میرفتم رو پیاده برم، می تونم با پولش آب معدنی بخرم؛ این طوری با یه تیر چند نشون می زنم؛ نه خرجی اضافه میشه نه هر روز این عملیات رو باید انجام بدم، از همه مهمتر اینکه صبح ها یه ورزشی هم می کنم. بنابرین از فردای اون روز کارم شده بود پیاده رفتن و بعد از ظهرها با آب معدنی برگشتن. هنوز شش ماه نشده بود که دوباره مجبور شدم بخوابم بیمارستان. وقتی دکتر منو دید گفت: مگه نگفته بودم آب رو چطور مصرف کنی؟
گفتم : چرا ، ولی یه راه حل ساده تری به ذهنم رسید.
گفت: چه راه حلی ؟
گفتم: آب معدنی
یه نگاه معنا داری بهم انداخت و با صدای کش داری گفت : آ آ آ ب معدنی
وقتی این بار از بیمارستان مرخص شدم با کلی تحقیق و بررسی تازه متوجه شدم که آب معدنی همون آب شیر خودمونه فقط بسته بندیش کردن !!! 

نامه استعفامو می دم به منشی مدیر عامل و از اداره می زنم بیرون. دیگه حوصله هیچ کس رو ندارم. یه کم قدم می زنم، دلم بستنی قیفی می خواد. یه بستنی می خرم و می شینم یه گوشه که بخورم. صدای زنگ گوشیم بلند می شه. بر نمی دارم. از قصد خاموش نمی کنم که هر کس زنگ می زنه یه کم معطل زنگ خوردنش بشه. بستنی که تموم میشه، گوشی رو از کیفم در می یارم و تمام عکس ها و اس ام اس ها و شماره ها رو پاک می کنم. تو راه برگشت یه پسر گل فروش رو می بینم که اصرار داره ازش گل بخرم. دست می کنم تو کیفم و جای پول گوشیم رو بهش می دم. با تعجب نگاهم می کنه و می گه دزدی یه؟ بحث نمی کنم، حوصله بحث کردن ندارم. گوشی رو می ذارم تو کیفم و می رم. هنوز صد قدم دورتر نشده بودم که دیدم پسرک صدام می کنه. پسره با یه پلیس داشت به سمتم می اومد...
بازم رو به روی حرم نشستم، بازم خیره شدم به گنبد طلایی. اما این بار آرومم، یا حداقل می خوام که آروم باشم. می خوام یه بار هم که شده غصه دنیا رو نخورم. می خوام رها شم. فکرم رو خالی می کنم و زل می زنم به گنبد و فقط نگاهش می کنم. گوشیم رو خاموش کردم و می خوام دیگه روشنش نکنم. دلم نمی خواد هر وقت خلوت می کنم یکی بپره تو خلوت من. دیگه روشن نمی کنم. خندم می گیره. بازم ذهنم درگیر روشن کردن و نکردنه. بازم دارم به دنیا و متعلقاتش فکر می کنم. تو همین فکرها بودم که یکی می زنه پشتم و می خواد براش یه شماره بگیرم. می خندم و گوشی رو روشن می کنم وشماره رو می گیرم. صحبتش که تمام میشه گوشی رو می ده . هنوز خاموشش نکردم که زنگ می خوره. از شرکته. می پرسن یه دفعه کجا غیبم زده و زود برگردم و ...
عاشق نماز خوندنش بودم. تمام مدت روز منتظر بودم که صدای اذان بلند شه. چون می دونستم فوری وضو می گیره و شروع می کنه به نماز خوندن. احساس می کردم وقتی عطا نماز می خونه هزار تا فرشته دورش رو می گیرن. به همین خاطر وقتی نماز می خوند، فقط نگاهش می کردم؛ هم اونو هم فرشته ها رو. بعد از اینکه نمازش تمام می شد، برمی گشت و می گفت: پس چرا داری به جای نماز خوندن منو نگاه می کنی؟ منم می گفتم از نگاه کردن به نماز تو نمی شه گذشت. می خندید و چادرم رو دستم می داد می گفت: بیا رو سجاده من بخون.
بعد از عطا، همه دلخوشیم شنیدن صدای اذانه، که سجاده اش رو پهن کنم و کنار در بشینم و احساس کنم هزار تا فرشته دور سجادش پرواز میکنن...
زیر بارون منتظر تاکسی بودم که یه ماشین جلوی پام زد رو ترمز. اعتنایی نکردم چون نه خودش نه ماشین به مسافر کش ها نمی خورد. چند تا بوق زد ولی وقتی دید اعتنا نمی کنم اسم منو صدا کرد!! نگاهش کردم، اولش نشناختم ولی خودش بود ؛ حسام. می گفت : تازه برگشته و کلی دنبالم گشته و حالا هم چه قدر خوش شانس بوده که منو دیده و کلی حرف دیگه. بارون بند اومده بود و اونم داشت یه ریز حرف می زد که یه دفعه یه نگاه کرد به ساعتش و گفت : دیرم شده و کلی معذرت خواست که نمی تونه منو برسونه و به سرعت دور شد و بازم من موندم کلی ماشین که هیچ کدومشون نگه نمی داشتن ...
بابای من از تمام باباهای دوستام یه سر و گردن بلند تر بود. بلند تر و خوش تیپ تر. وقتی داشت می رفت گریه کردم، گفتم نمی خوام بری، دلم برات تنگ می شه . گفت : تکلیفه، باید انجامش بدم. وقتی برگشت ، روی یه صندلی چرخ دار نشسته بود. حالا قدش از تمام باباهای دوستام کوتاه تره ولی تکلیفشو انجام داده ...
تازه رفته بودم که ستاره بهم خبر داد بچش به دنیا اومده و من خاله شدم. کلی ذوق کردم. هفته ای یک بار بهش زنگ می زدم و صدای گریه ها و جیغ بچه رو گوش می دادم. ندیده عاشقش بودم. 6 سال بعد وقتی داشتم برمی گشتم براش کلی سوغاتی خریدم ولی باز فکر کردم از خودشم بپرسم که چی دوست داره براش بیارم. وقتی پرسیدم با اون صدای قشنگش گفت: از اون صندل نقره ای هایی که برق می زنه و یه گل روشه می خوام. کلی گشتم و همون چیزی رو که می خواست پیدا کردم. وقتی رسیدم ستاره اومده بود دنبالم؛ همراهشم یه دختر بچه ی کوچولو بود که روی یه صندلی چرخدار نشسته بود ...
تمام آرزوم شده بود چیدن یه شاخه گل از پارک سر کوچمون؛ ولی مگه این مشت رحمت میذاشت؛ هر وقت که به گلها نزدیک می شدم گردنم رو از پشت می گرفت و فشار می داد، یه طوری هم فشار می داد که تا یه ساعت درد داشتم. ولی این حرف ها حالیم نبود، باید یه شاخه گل سرخ می چیدم. با حسام شرط بسته بودم که این کار رو می کنم. برای همین یه روز بعد از مدرسه رفتم تو پارک، تا نزدیک گل ها هم رفتم، ولی نه کسی گردنم رو گرفت و نه سوت زد.نمی دونم چرا ولی رفتم تو اتاق مشت رحمت که ببینم چی کار می کنه؛ افتاده بود وسط اتاق ، مرده بود. از اتاق اومدم بیرون و شروع کردم به جیغ کشیدن که سر و کله ی حسام پیدا شد. وقتی مشت رحمت رو بهش نشون دادم رفت چند تا از مغازه دارها رو خبر کرد و اونها هم زنگ زدند به اورژانس.
وقتی ملافه ی سفید رو روش کشیدن ، من و حسام هر کدوم گل های سرخی که در نبود مشت رحمت کنده بودیم رو روی ملافش گذاشتیم؛ ولی نمی دونستم که باید خوشحال باشم که می تونم از پارک گل بکنم یا ناراحت؟ ...
من و حسام عاشق بستنی دوقلو بودیم. همیشه از خونمون تا بقالی سر کوچه رو مسابقه می ذاشتیم و همیشه هم من می باختم و مجبور بودم براش بستنی بخرم. وقتی بستنی رو می دادم بهش، نصفش می کرد؛ یه طوری هم نصف می کرد که یه طرفش بیشتر بشه و همون طرف رو بده به من. وقتی قرار شد خانواده حسام برای همیشه از تهران برن خیلی گریه کردم، یه هفته هم مریض شدم. روز آخری که حسام اومد برای خداحافظی، گفت : مسابقه بدیم. این دفعه عمدا گذاشت من ببرم که بستنی رو خودش بخره. وقتی بستنی رو خوردیم، چوب بستنی شو یادگاری داد بهم و گفت: هر وقت بستنی دوقلو خوردی، نصفش کن، نصفشم به جای من بخور. بهش گفتم این آخرین بستنی بود که خوردم، دیگه بدون تو لب به بستنی نمی زنم. حالا 15 سال از اون روز گذشته و من یه صندوقچه دارم پر از چوب بستنی که نمی دونم چوب بستنی که حسام بهم داده کدوم یکی شونه ...
رو به روی حرم می شینم و خیره میشم به گنبد طلایی، ولی دلم آروم نمی گیره. قدیم ترها وقتی به گنبد نگاه می کردم آروم می شدم، اما حالا... نزدیک اذانه، قرآنم رو از کیفم در میارم، بازش می کنم،
بسم الله الرحمن الرحیم
و لا تایئسوا من روح الله انه لا یایئس من روح الله الا القوم الکافرون (یوسف / 87 )
قرآن رو می بوسم و می ذارم توی کیفم. دوباره خیره می شم به گنبد. صدای زنگ اس ام اسم بلند میشه، نوشته :
برایت دعا می کنم تا خدا از تو بگیرد هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد. (دکتر علی شریعتی)
فکر می کنم چه چیزهایی خدا رو از من گرفته و باعث شده اینطوری بی تاب بشم؟ می شمارم، 1، 2، 3، 4، 5، 6، 7... خیلی زیادن. پیش خودم میگم حالا واقعا راضی ام که خدا همشون رو ازم بگیره؟
براش می نویسم، نه. این دعا رو نکن. هنوز راضی نیستم.
جواب میده:
هر کس خدا دارد چه ندارد؟ و آنکه خدا ندارد چه دارد؟ ...
روز آخری که اومده بود برای خداحافظی بهم گفت : هیچ وقت فراموشت نمی کنم. یک سال بعد ، وقتی اتفاقی دیدمش و با خوشحالی رفتم جلو با تعجب نگاهم کرد و پرسید: شما ؟؟...
از خونه ی مادر بزرگ، فقط همون تک درخت وسط حیاطش یادمه؛ اونم به خاطر جوجم که زیر اون درخت چالش کرده بودم. وقتی مادربزرگ مرد، بابا می خواست اونجا رو بکوبه و جاش برج بسازه. خیلی گریه کردم. خیلی . وقتی بابا پرسید که برای چی گریه میکنم، گفتم برای اون تک درخت وسط حیاط که جوجم زیرش خاکه. بابا قول داد با اون تک درخت کاری نداشته باشه. بعدها وقتی تو اون برج ساکن شدیم و من بزرگتر شدم، خودم به بابا پیشنهاد دادم که اون تک درخت رو قطع کنه چون نمای ساختمون رو خراب کرده بود...
همیشه چهارشنبه ها می رم بهشت زهرا. چون می خوام با عطا تنها باشم. تنها باشم که بتونم تمام کارهایی رو که کردم براش تعریف کنم. اونم فقط بهم زل بزنه و بخنده. ولی امروز با چهارشنبه های دیگه فرق می کنه. می خوام برم باهاش جدی حرف بزنم. بگم که برام خواستگار اومده. می خوام لجشو در بیارم. وقتی می رسم اول یه آبی به سر وصورتش می زنم و دو تا شاخه گل رز می دم بهش. می شینم کنارشو می گم امروز اومدم که تکلیفم رو معلوم کنی. به خواستگارم چی جواب بدم؟ باز هم می خنده. بهش می گم یه فکری کردم؛ رو چند تا کاغذ اسمتون رو نوشتم. قرعه می ندازم ببینم اسم کدوم یکی تون در می یاد. کاغذها رو از کیفم در می یارم، تاشون می کنم، بعد می ذارم روی سنگش. چشمامو می بندم و یکی رو بر می دارم. روش نوشته عطا . می خندم. میگم هنوزم خوش شانسی. اونم می خنده. تو راه برگشت تمام کاغذها رو باز می کنم. روی تمامشون نوشتم عطا، عطا ، عطا ...
تو امام زاده صالح بهم گفت. مستقیم زل زده بود تو چشمام. اولین باری بود که اینطوری نگام می کرد. عکسم افتاده بود تو چشماشو داشتم خودمو از تو چشمای اون نگاه میکردم. انگار اولین بارم بود که می دیدمش.انگار... ولی گفتم نه. راضی نیستم. راضی نیستم یه زن رو سرگردون کنی و بری. قسمم داد. راضی نشدم. گفتم اگه می خوای بری باید طلاقم بدی. واقعا نگفته بودم ، گفتم که نگهش دارم برای خودم. ولی قبول کرد. باورم نمی شد. حالا هم بعد 25 سال ، هر روز که از کوچمون رد می شم و اسمشو روی تابلوی مستطیل شکل آبی می بینم باورم نمیشه. باورم نمیشه که من تو مهم ترین تصمیم زندگیش تنهاش گذاشته باشم. هنوز هم از اون چشم ها شرمنده ام ...
صبح که از خواب بلند میشم از دست همه چیز و همه کس شاکی ام. یه ذره بالا و پایین میرم، یه آبی به صورتم می زنم، رادیو رو روشن می کنم ، گوینده میگه :" دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد"
یه ذره فکر نمی کنه که اگه از تنها بلا خیزد پس چرا باید خو کرد؟ " تن ها " رو میگه " تنها " . تا بیشتر قاتی نکردم خاموشش می کنم. تلویزیون رو روشن می کنم، بیشتر کلافه می شم . دلم می خواد حرف بزنم. بلند می شم ، از پنجره بیرون رو نگاه می کنم ببینم در کدوم یکی از خونه ها رو می شه زد و رفت تو یه ساعتی حرف زد و درد دل کرد. ولی هیچ کدوم از آدم ها شون رو نمی شناسم یا اگه هم بشناسم فقط وقتی از کنار هم می گذریم یه سلامی به هم می کنیم و زود رد می شیم که مبادا کلمه ای بیشتر خرج هم بکنیم. می رم سمت تلفن ، دفتر تلفن رو بر می دارم تمام ورق هاش پره. یه جای خالی هم نداره ولی تو همچین مواقعی هیچ کدومشون ... از خیرش می گذرم ، لباسم رو می پوشم، آماده می شم برم بیرون شاید یه هوایی بهم بخوره حالم بهتر بشه. فقط باید یادم باشه یه دفتر تلفن جدید بخرم...
همون لحظه اول که دیدمش عاشقش شدم. عاشق "چشماش" . چشماش یه طوری بود که آدم فقط کافی بود یه بار بهش نگاه کنه و بعد عاشقش بشه . یه جذبه داشت ، یه ... نمی دونم ، یه طور خاصی که آدم رو مست می کرد. 5 سال بعد هم که ازش جدا شدم به خاطر چشماش بود .همون چشمایی که حالا پشت عینک دودی پنهان کرده بود ...
صف ، فکر می کنم آشناترین واژه باشد برای ایرانی جماعت .
صف گوشت یخی ، مرغ ، روغن جامد ، قند و شکر و از همه مهم تر شیر یارانه ای (بخوانید آب ) و نان ؛ نه از همه مهم تر اتوبوس. نمی دانم از کدوم یکی بگم که هر کدوم حکایتی داره. هر ایرانی قادره صدها خاطره از این صف ها برای شما بگه. اصلا ما عمرمان را دو قسمت کرده ایم ؛ صف ، ترافیک.
گفتم ترافیک ، امان از ترافیک؛ حتی سهمیه بندی بنزین هم نتونست ما را نجات بده. ولی خودمانیم اگه ماشینم نداشته باشیم که دیگه نمیشه تو صف های اتوبوس و مترو وایساد. بگذریم، چی می گفتم؟ ببخشید ، حرف حرف میاره. اصلا قصد دخالت در کار شرکت واحد و مسایل مربوط به بنزین و از این جور سیاسی بازی ها رو نداشتم . حرف من چیز دیگه ای بود. صف ! اصلا این واژه کلا استرس زاست ولی نمی دونم ما چرا اینقدر بهش علاقه داریم .اصلا انگار اکه بریم نانوایی و صف نباشه اون نون به ما نمی چسبه، انگاری کیف نون به صفشه. وقتی آدم ساعتها تو صف باشه وقتی به هدفش می رسه کلی کیف می کنه و اونو یه فتح می دونه. ولی از اون مهم تر صف شیره (بخوانید آب) . اون فتح بزرگتریه؛ چون باید موفق بشی از همه زودتر از خواب پاشی، دست و رو شسته یا نشسته بپری تو صف شیر(بخوانید آب) ، حالا کی؟ 5:30 صبح، حالا ماشین شیر کی میاد؟ 8 ، 9 ، شایدم 10. ولی اینا مهم نیست مهم اینه که از همه زودتر پاشی ، این خودش موفقیت بزرگیه. چی میگفتم؟ آهان، هیچی نمی گفتم ! می خواستم بگم؛ قصه یه بابایی رو که عاشق صف بود. فکر می کرد هر جا صف باشه چیزهای خوبی میدن !!! . همیشه هم تو صف بود. از اینکه چیزهای خوبی هم به دست می یاره خیلی خوشحال بود !!!. تا اینکه یه روز دید مردم تو صف هستن و دارن سر و دست می شکنن . با خودش گفت : ای دل غافل ، دیدی جا موندم. بعد سریع خودش رو رسوند و بعد از کلی حق رو ناحق کردن و حالا خدا می دونه توی اون شلوغی چه قدر پاش له شد و آرنج به پک و پهلوش خورد و دکمه لباسش پاره شد یا نشد بالاخره نوبت بهش رسید. بردنش توی یه اتاق و گفتند : بفرمایید ، بیچاره هاج و واج همه جا رو نگا میکرد. یه فرم گذاشتن جلوش، نام و نام خانوادگی، شماره شناسنامه و ... دست آخر هم بهش گفتن : فردا بیا فلان بیمارستان برای آزمایش و باقی کارها. بنده خدا فکر کرد چه خوب ، صف عجب چیز خوبیه ها ، مجانی معاینت هم می کنند. با کلی ذوق شوق و فخر فروختن به در و همسایه، رفت بیمارستان. بعد از کلی آزمایش و پایین و بالا کردن خوابوندنش بیمارستان. فرداش هم دو تا پرستار اومدن و بردنش اتاق عمل. ولی بازم خوشحال بود. شب که به هوش اومد احساس درد شدیدی داشت. پرستار رو صدا کرد.
- پرستار : آقا به هوش اومدید. ما به شما انسانهای فداکار خیلی نیازمندیم ...
ساعتم هم مثل من همیشه خواب می مونه. به همین خاطر طبق معمول صبحانه نخورده از خونه اومدم بیرون. سر خیابون یه تاکسی گرفتم ولی اونقدر آهسته میرفت که اگه راه میرفتم احتمالا زودتر میرسیدم! به راننده گفتم : آقا لطفا سریعتر. عصبانی نگام کرد و گفت : نمیخوای پیاده شو . دیدم چاره ای نیست اگه پیاده شم دیگه ماشین گیرم نمیاد. اجبارا گفتم : ببخشید !! بالاخره بعد از نیم ساعت به آریاشهر رسیدم. با عجله خودم رو به صف اتوبوس رسوندم ، بعد از کلی معطلی یه اتوبوس اومد ولی نمیدونم یه دفعه چی شد که دیدم به گوشه ای پرتاب شدم. دیدم فایده نداره یه تاکسی گرفتم. بعد از سوار شدن دیدم کنار دستی های من دارن راجع به مقاله امروز روزنامه صبح حرف میزنن. کم کم کنجکاو شده بودم که به محل کارم رسیدم. از دم در تا طبقه پنجم همه داشتن درباره مقاله روزنامه صبح حرف میزدند. به یکی از همکارام گفتم موضوع چیه؟ گفت روزنامه رو خوندی؟ گفتم نه ! گفت پس هیچی . از هر کس پرسیدم جواب درست حسابی نداد. آخر جون به لب شدم از اداره اومدم بیرون. جلوی محل کارم یه دکه روزنامه فروشی بود؛رفتم جلو گفتم آقا روزنامه صبح دارید؟گفت نه،تمام کردم . داشتم بر میگشتم که دیدم همه به سمتی میدوند. گفتم چی شده ؟ آخرش یه آدم خیر گفت : دارن روزنامه صبح رو پخش می کنند . من هم همراه جمعیت شروع کردم به دویدن !! اما از اونجایی که بقیه از من زرنگ تر بودند روزنامه به من نرسید. از هر کسی هم خواهش کردم روزنامه رو بهم نداد. خیلی عصبانی بودم. عزمم رو جزم کردم یه روزنامه پیدا کنم . تا شب تمام شهر رو زیر و رو کردم . اما از روزنامه خبری نبود. دیگه داشتم برمیگشتم که یه دکه دیگه جلوی خودم دیدم ؛ با صدای نالانی گفتم : روزنامه صبح دارید ؟ خندید و گفت: میگی صبح الان که شبه !! داشتم برمیگشتم که صدا زد.گفت برای خودم یکی نگه داشتم ، مال تو . باخوشحالی روزنامه رو گرفتم ، ولی تا صبح هر چی روزنامه رو گشتم حتی یه مقاله هم پیدا نکردم . شاید صد بار تمام آگهی ها رو هم خوندم ولی از مقاله خبری نبود . !!!
