حیف آنها که بالشان دادم شاخه شاخه پریده اند ازمن
از رفیقان راه می گویی ؟پیشتر ها بریده اند از من
هرچه دادند زود پس دادم هر چه می خواستند رو کردم
عشق را در سخاوتم روزی - به پشیزی خریده اند از من
کرمهائی که در تن خشکم شادمان می خزند و می لولند
سالها پیش در بهاری سبز - ریشه هائی جویده اند از من
خشکی ام را بهانه می گیرند که رهایم کنند و در بروند
خودشان هم چه خوب می دانند - رگ به رگ خون مکیده اند از من
هر کجا از نفس می افتادند باز سنگ صبورشان بودم
گریه هایی به من فروخته اند - خنده هائی خریده اند از من
پاک کردند رد پایم را که ندانی که کجا گرفتارم
بعد تا هر چه دور تر بشوند از من سمت دیگر دویده اند از من
چشم ها جور دیگری هستند - حرف ها روی دیگری دارند
وای هرجا که پا گذاشته اند قصه ای آفریده اند ازمن
مهدی فرجی
آیا دوباره مثل همان سال های پیش
امسال هم بدون تو تحویل می شود
بی شک، شبی به پاس غزل های چشم تو
بازار وزن و قافیه تعطیل می شود
آن روز هفت سین اهورایی بهار
موعود، با سلام تو تکمیل می شود...
زهرا بیدکی
بیا که آینه ی روزگار زنگاری ست
بیا که زخم زبان های دوستان کاری ست
به انتظار نشستن در این زمانه ی یأس
برای منتظران چاره نیست ناچاری است
به ما مخند اگر شعرهای ساده ی ما
قبول طبع شما نیست کوچه بازاری است
چه قاب ها و چه تندیس های زرینی
گرفته ایم به نامت که کنج انباری است!
نیامدی که کپرهای ما کلنگی بود
کنون بیا که بناهایمان طلاکاری است
به این خوشیم که یک شب به نامتان شادیم
تمام سال اگر کارمان عزاداری است
نه این که جمعه فقط صبح زود بیدارند
که کار منتظرانت همیشه بیداری است
به قول خواجه ی ما در هوای طره ی تو
"چه جای دم زدن نافه های تاتاری است "
سعید بیابانکی
سرت که درد نمی آید از سوالاتم ؟
مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم
چطور این همه جریان گرفته ای در من
و مو به موی تو جاریست در خیالاتم ؟
بگو به من که همان آدم همیشگی ام؟
نه ... مدتی است که تغییر کرده حالاتم
چقدر مانده به وقتی که مال هم بشویم
درست از آب درآیند احتمالاتم
تو محشری به خدا ، من بهشت گم شده ام
تو اتفاق می افتی ، من از محالاتم
چقدر ساکتی و من چقدر حرف زدم
دوباره گیج شدی حتما از سوالاتم
دلم گرفته اگر زنگ می زنم گاهی
مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم
مهدی فرجی
سالهاست
از میان کوچه های کربلا، نجف، دمشق
بی صدا عبور می کنی
زخم های کهنه را مرور می کنی
عصر پنجشنبه بی گمان
قبل از آمدن به کاظمین و کربلا
دل به خلوت مدینه می زنی
آه ، ای غریبه ای که نسبتت به مادری عزیز می رسد
عصر فاطمیه در کدام کوچه مدینه سینه می زنی؟
نغمه مستشار نظامی
١
ما راست سری خم شده سوی نیزه
افتاده به خاک پیش روی نیزه
باید که سری میان سرها باشی
هر سر که نمی رود به روی نیزه
٢
با سوز و گداز و شور و اخلاص بخوان
با حنجره ی زخمی احساس بخوان
صحن دل من عین حسینیه شده
ای عشق بیا روضه ی عباس بخوان
٣
سرمایه گذاشتیم ما در نیزه
در تیر سه شعبه زره و سر نیزه
شمشیر فروشی بزرگی زده ایم
باید برود این همه سر بر نیزه!
۴
ما را چه شده؟چرا همه خاموشیم؟
با آل یزید دست در آغوشیم
حالا که نمی رویم همراه حسین
شمشیر به دشمنان او نفروشیم
۵
نسکافه و آب میوه ای می نوشم
با حوصله کفش هام را می پوشم
از خیمه صدای العطش می آید
من می روم آب معدنی بفروشم
جلیل صفر بیگی
فریاد حسین را شنیدیم همه
از کوفه به سوی او دویدیم همه
رفتیم به کربلا ولی برگشتیم
از شمر امان نامه خریدیم همه ...
سجاده به دوش ها همه آمده اند
آن حلقه به گوش ها همه آمده اند
ذی الحجه و مکه و محرم نزدیک
شمشیر فروش ها همه آمده اند...
آن روح زلال و صیقلی زینب بود
آیینه غیرت علی زینب بود
هر چند امام و مقتدا بود حسین
پیغمبر کربلا ولی زینب بود...
با اذن تو تیر پر به سوی توگرفت
جا در سر و پیشانی و روی تو گرفت
وقتی که برید حنجرت را خنجر
صد بار اجازه از گلوی تو گرفت...
چرخید خداوند به دور سر تو
زد بوسه به پاره پاره پیکر تو
و الله که کشتی نجات همه است
گهواره کوچک علی اصغر تو...
آن روز چه قدر با صفا خواند نماز
انگار که با خود خدا خواند نماز
یک بار دگر قبله عوض شد آن روز
چون کعبه به سمت کربلا خواند نمازَ...
مولای ما نمونهء دیگر نداشته است
اعجاز خلقت است و برابر نداشته است
وقت طواف دور حرم فکر می کنم
این خانه بی دلیل ترک برنداشته است
دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی
آیینه ای برای پیمبر نداشته است
سوگند می خورم که نبی شهر علم بود
شهری که جز علی در دیگر نداشته است
طوری ز چارچوب در قلعه کنده است
انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است
یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود
یا جبرِِییل واژهء بهتر نداشته است
چون روز روشن است که در جهل گمشده است
هر کس که ختم نادعلی بر نداشته است
این شعر استعاره ندارد برای او
تقصیر من که نیست برابر نداشته است
سید حمیدرضا برقعیَ
خط دوم شکست فرمانده! احتمال شکست بسیار است
پس مهماتمان چه شد... سید؟ هیچ امّید هست؟ -بسیار است
روزهای حماسه و ماسه، بوی باروت و ام یک و ژ٣
داغ سیصد هزار لاله ی سرخ؛ به گمانت کم است؟ بسیار است
دهه ی بی هویت هشتاد، بام ها در تصرف بشقاب
داخل آلبومش ولی عطر دهه ی سرخ شصت بسیار است
چهره پشت نقاب ها خالی، جیب ها پر، خشاب ها خالی
گرچه دوران جاهلیت نیست، مشرک و بت پرست بسیار است
ساکنان حضیض بالاشهر طعنه اش می زنند گاه اما
گاهی اوقات درّه در اوج است، ارتفاعات پست بسیار است
... دیشب آمد به خواب او سید، دست او را فشرد با لبخند
گفت: من زودتر شهید شدم، دست بالای دست بسیار است
عباس احمدی
ای وارث زخم های هفتاد و دو تن
روزی که ظهور میکنی عاشوراست
جلیل صفربیگی
عالم همه خاک کربلا بایدمان
پیوسته به لب خدا خدا بایدمان
تا پاک شود زمین ز ابنای یزید
همواره حسین مقتدا بایدمان
شوریده سری که شرح قرآن می کرد
هفتاد و دو فصل سرخ عنوان میکرد
با نای بریده نیز بر منبر عشق
تفسیر خجسته ای ز قرآن میکرد
بشتاب برادر دلیرم بشتاب
عباس تویی ، تازه فراتی دریاب
چون بود شهید عشق در کرب وبلا
لب تشنه لبیک ، نه لب تشنه آب
گر بر ستم قرون بر آشفت حسین
بیداری ما خواست ، به خون خفت حسین
آنجا که زبان محرم اسرار نبود
با لهجه خون ، سر مگو گفت حسین
سید حسن حسینی
مرگ در هر حالتی تلخ است ،
اما من ،
دوست تر دارم که چون از ره در آید مرگ
در شبی آرام ، چون شمعی شوم خاموش .
لیک مرگ دیگری هم هست ،
دردناک ، اما شگرف و سرکش و مغرور
مرگ مردان ، مرگ در میدان
با تپیدنهای طبل و شیون و شیپور
یا صفیر تیر و برق تشنه ی شمشیر
غرفه در خون ، پیکری افتاده در زیر سم اسبان .
وه چه شیرین است
رنج بردن ،
پا فشردن ،
در ره یک آرزو مردانه مردن
وندر امید بزرگ خویش
با سرود زندگی بر لب ،
"جان" سپردن .
آه ، اگر باید زندگی را به خون خویش رنگ آرزو بخشید
و به خویش ، رنگ آرزو زد بر پرده ی امید
من به جان و دل پذیرا میشوم این مرگ خونین را ...
هوشنگ ابتهاج
شبی خواب جهان در بستر کابوس خواهد سوخت
زمین در هرم یک طوفان نا محسوس خواهد سوخت
حقیقت مثل مرغی آتشین بال و اساطیری
هزاران بار در خاکستر ققنوس خواهد سوخت
و انسان بار دیگر در هبوطی یا سقوطی تلخ
سرا پا در هجوم جلوه طاووس خواهد سوخت
اگر افراسیاب و کینه اش هم دست بردارد
زمین را آزمندیهای کی کاووس خواهد سوخت
در آن درد و دریغ آباد و وانفسای بی فریاد
تمام واژه ها جز حسرت و افسوس خواهد سوخت
ولی همواره تا راهی به سوی روشنی باشد
چراغی در دل شب های "بی فانوس" خواهد سوخت...
دکتر محمد رضا ترکی
شکر ایزد فن آوری داریم صنعت ذره پروری داریم
از کرامات تیم ملی مان افتخارات کشوری داریم
با نود حال می کنیم فقط بس که ایراد داوری داریم
وزنه برداریست ورزش ما چون فقط نان بربری داریم
می توانیم صادرات کنیم بس که جوک های آذری داریم
گشت ارشاد اگرافاقه نکرد صد و ده و کلانتری داریم
خواهران از چه زود می رنجید ما که قصد برادری داریم
ما برای اثبات اصل حجاب خط تولید روسری داریم
این طرف روزنامه های زیاد آن طرف دادگستری داریم
جای شعر درست و درمان هم تا بخواهی دری وری داریم
حرف هامان طلاست سی سال است قصد احداث زرگری داریم
ما در ایام سال هفده بار آزمون سراسری داریم
اجنبی هیچکاک اگر دارد ما جواد شمقدری داریم
تا بدانند با بهانه طنز از همه قصد دلبری داریم
هم کمال تشکر از دولت هم وزیر ترابری داریم
سعید بیابانکی
